خب از مرخصی برگشتم، ظاهرا این مدت یکی از دوستان “دلواپس” من شده بود که نکنه قصد ازدواج دارم، نه دوستان جای نگرانی نیست! هنوز هیچ کس حاضر نیست این اشتباه رو بکنه و دخترش رو به ما بده! جریان این بود که از یکی دو ماه پیش، بهروز اعلام کرده بود می خوایم به روال هرسال بریم کمپینگ. توی یکی از پارک های جنگلی شمال اونتاریو به اسم کیلبر، یک سایت کمپینگ رزرو می کنیم و میریم چادر میزنیم، یکی دوشب اونجا می خوابیم و صفا!
روز جمعه، در عین خر تو خر بودن برنامه من و بعد از برگزاری یک جلسه بسیار مسخره با یکی از شرکت های مشتری و بعد هم سر و کله زدن با بانک اسکوشیا، بالاخره ساعت ۳ و ۴ بود که راهی شدیم. قرار بود اکیپمون ۱۲ نفر باشه، که یک عده ای اول کار پیچوندن و عده ای هم بعدا. خلاصه کلا شدیم ۵ نفر و راه افتادیم. ماشین بهروز، حتی جای یک برگه اضافی هم نداشت! به اندازه یک کامیون توش وسیله گذاشته بودیم. هرکسی به قدرت جیپ گرند چروکی شکی داشت، بعد ازدیدن اوضاع ما به توانایی های این ماشین ایمان میاورد! بارون وحشتناکی داشت میومد و ما هم ترسان و لرزان که با این بارون چکار باید بکنیم. امید همه به پیش بینی وضع هوایی بود که گفته بود فردا (یعنی روز شنبه) هوا آفتابی میشه.
خلاصه اتوبان ۴۰۰ رو رفتیم و رفتیم، تا اینکه طرفهای ساعت ۷ و ۸ شب رسیدیم به محل مورد نظر. تا اون روز در چادر نبودم و تجربه زندگی در چادر رو نداشتم. بارون بند اومده بود و بلافاصله شروع کردیم به علم کردن چادر و متعاقب اون، تهیه و تدارک شام. هوا طبق معمول برای من خوب بود وبرای بقیه همراهان سرد. بهروز گفته بود که این پارک جک و جونور زیاد داره! قبلا گفته بودم که توی کانادا کلا انسان و حیوان کاملا مسالمت آمیز در کنار هم زندگی می کنن. سر راه که می رفتیم، تابلویی بود که نوشته بود: Please brake for snakes (برای مارها ترمز کنید)! دلیلش هم این بود که یک نوع مار از گونه های حفاظت شده توی این پارک وجود داشت که ما شکر خدا باهش برخوردی نداشتیم، منتها روی یک تابلو توضیح داده بود که با آدم کاری نداره و اگر آدم رو ببینه ازش فرار می کنه. مطلب جالب، این بود که چقدر در مورد حفظ این گونه جانوری تاکید شده بود. خودمون سر راه، سه تا آهوی خیلی خوشگل هم دیدیم که داشتن از مقابل ما فرار می کردن. و جالب ترین چیز، بعد از خوردن شام اتفاق افتاد. دیدیم صدای خش و خش میاد و بالاخره چشمم به جمال جناب رامکال روشن شد! یک حیوون پشمالوی خیلی بامزه، که به طمع ناخنک زدن به خوراکی ها اومده بود به ما سر بزنه! راکون ها توی کانادا خیلی زیاد هستند ولی من اولین بار بود از نزدیک یکیشون رو میدیدم.
شب خوابیدیم و صبح، با سر و صدای پرنده ها از خواب بیدار شدم! حس بسیار قشنگی بود، هوای ملس و تمیز، مه صبحگاهی، پرنده های جور واجوری که می خوندن و …
صبحونه رو ردیف کردیم و رفتیم کنار آب، دریاچه جورجین بی. همونطوری که پیش بینی هوا گفته بود، آفتاب خیلی خوبی دراومده بود و نزدیک های ظهر، توی دریاچه شنای مختصری هم کردیم، اما بیشتر لم دادیم روی ساحل و حمام آفتاب.
عصر هم یکی از دوستان با خانمش و بچه اش به ما ملحق شدن و شام رو با هم بودیم، کلا این چند روز انقدر کباب از انواع مختلفش خوردیم که دیگه حالم از گوشت بهم می خوره! ضد حال رو نصفه شب دوم خوردیم، وقتی بارون دوباره شروع کرد و صبح دیگه به قصد کشتن داشت میومد! با مکافاتی چادر و وسایل رو جمع کردیم و برگشتیم تورنتو. به قول بهروز، کمپینگ فرصت خیلی خوبیه که آدم همسفرهاش رو بشناسه، البته کلا سفر برای شناخت آدم ها خیلی خیلی مفیده ولی کمپینگ خیلی بیشتر. مثلا خود بهروز، دائما در فکر این بود که به همه خوش بگذره و همه حال کنن و انقدر این طرف اون طرف دوید و سور و سات فراهم کرد، که من یکی خودم اصلا حال و حوصله اش رو نداشتم. البته من کلا آدم بسیار بسیار تنبلی هستم، رشته کامپیوتر رو هم به این دلیل انتخاب کردم که سنگین ترین چیزی که باید حمل کنی، لپ تاپه و همه کارهای دنیا رو میشه با دکمه حل و فصل کرد! یک نکته جالب توجه دیگه در این مسافرت، پشه های بسیار نامردی بودن که به صغیر و کبیر رحم نمی کردن، اما پیش بینی کانادایی جماعت برای همه موارد این مشکل رو هم حل کرده! یک اسپری به اسم off بچه ها آورده بودن که وقتی روی پوستت اسپری میکردی، پشه نزدیکت هم نمیشد!
این هم از جریان مرخصی ما، تا بعد!
از این اسپری که در مورد پشه گفتی ایران هم هست. اگه نیست یه دونه برای من کادو بیار!!
معلومه خیلی با پشه درگیری ها! حالا توی ایران هست یا نه؟
من تا حالا ندیدم اینجا. اگه از این ورا رد شدی یکی برای من بیار!
به روی چشم، یک چیزی هم هست به اسم after bite، مخصوص بعد از نیش زدنه!
سلام کلا مرخصی خیلی خوبه حالا اگه اینچنین مرخصی باشه که دیگه هم فال و هم تماشا، امیدوارم همیشه شاد و خوشحال باشید. عکسها هم خیلی خوب بودن بخصوص عکس رامکال که خیلی کارتونشو دوست داشتم.
سلام
این بود انشای من!!
گزارش جالبی بود
اِه! من فکر کردم میخوای ازدواج کن، نگو رفتی صفا سیتی!
ازدواج میشه چی سیتی؟!
همیشه به کمپینگ و سفر و خوشی و اینا 🙂
اون قسمتی که دلیل انتخاب رشته کامپیوتر بود جای تحسین داره 🙂 بازم خوبه . چون من حتی حال حمل لپ تاپم ندارم! 😉
ممنون خانم من هم دیگه لپتاپ حمل نمیکنم, معمولا روی میزه! اون در حالت های خیلی اوکازیونه!
من اولین بار این راکونهای زیبا و دوست داشتنی رو در منزل دوستی در آرورا Aurora دیدم. پارسال پاییز بود و ما سه نفری به حیاط پشتی منزلشان رفتیم و در میان انبوه برگهای زرد پاییزی پخش شده در کف حیاط که قیافه ی اونجا رو به پارک جنگلی بیشتر شبیه کرده بود تا حیاط منزل! آتش روشن کردیم و نشستیم و حرف زدیم. وقتی هوا سردتر شد و تاریک تر؛ به داخل منزل برگشتیم و تازه اومده بودیم داخل که من با دیدن یک منظره ی بسیار بدیع! از طبیعت در جای خودم میخکوب شدم! ۴ تا راکون در قد و قواره های مختلف! کنار همدیگه و روی پاهای عقب ایستاده ( به قول دوستی که تکیه کلامش در این مواقع بود: در مدلای مختلف؛ ساقه بلند؛ ساقه کوتاه!!!! ) همینطوری پشت پنجره ی بلند سرتاسری رابط بین حیاط پشتی و حال منزل ایستاده بودند و ما رو نگاه می کردند! این موجودات دوست داشتنی با اون صورتهای خط خطیشون اونقدر fun بودند و (خدایا منو ببخش!) اونقدر هم خنگ به نظر می رسیدند!!! که من برای چند دقیقه کف حال ولو شده بودم از خنده!!! 🙂 دوستم آزیتا که میزبانمون بود و به دیدن مناظر اینچنینی عادت داشت توضیح داد که این حیوونکی ها به هوای بوی آتیش اومده بودند و فکر کرده بودند از خوردنی خبری هست! من تا اومدم خودمو جمع کنم و دوربینمو پیدا کنم در عرض چند ثانبه همگیشون غیبشون زد و حسرت عکس گرفتن ازشون به دلم موند!
یادش بخیر! اما شما در شکار صحنه؛ خوب موفق بودی!
انقدر هم شکمو هستند! هر چیزی دستشون میرسه میزنن به بدن! ما شب دو تا ذرت (همون بلال های خودمون) توی آتیش گذشته بودیم, اونم توی فویل, صبح زحمتش رو کشیده بودن!
چه جای زیبایی
به به! بسلامتی. همیشه به گردش و خوشی. 🙂
امیر اولین بار تمام پستت رو خوندنم
جذابیت مطلب و ببین
دهنت سرویس!
بابا یه دوتا عکس هم از خودت میذاشتی.
اون عکسی که توی اتوبان انداختین نمونه ای از قانونمندی رانندگان رو نشون میده تا اونجایی که چشم میبینه ماشینی روی خط نیست همه چی مرتب ، ای کاش یک عکس هم از صبح اتوبان همت میزاشتید کنارش مقایسه جالبی میشد:D
نوشتتون خوب بوود
ب نظررم شمال خودمون بهتره از اینجاسس:-D
چقد خوب از مرخصی استفاده کردین
خوش باشید