خانه » نوشته های شخصی » ناامیدی از زندگی

ناامیدی از زندگی

امروز می خوام یکم فلسفی بنویسم!

تعداد آدم هایی که دور و برم بودند و الان از طریق مجازی باهشون در ارتباط هستم کم نیست. من همیشه روابط عمومیم خوب بوده و به داشتن تعداد زیادی دوست و آشنا همیشه مفتخر بودم. اینکه آدم در این دنیا تنها نیست، خیلی حس خوشایندیه، اما این شمشیر، دو لبه است و همونطوری که خوبی داره، بدی هم داره.

چیز بدی که این روزها با دقت در احوال دور و بری های سابقم متوجه شده ام، منفی گرایی و احساسات نا خوشاینده. متاسفانه تعداد این افراد کم نیست و روز به روز هم بیشتر میشن. به عنوان مثال این موارد رو ببینید:

صحبت با مادرم: فلانی کلا افسرده است. نه از خونه میره بیرون، نه وقتی میره سر کار راضیه. دائما با همه کس و همه چیز می جنگه، از رفت و آمد با مردم خوشش نمیاد، دائم میشینه میگه من رو هیچی راضی نمی کنه …

صحبت با یکی از دوستانم:

  • دوست: تازه رسیدم خونه بد سر درد دارم.
  • من: take an Advil pill 
  • دوست: نه از نظر روحی رو فرم نیستم. با قرص حل نمیشه
  • من: چی مشکلت رو حل می کنه؟
  • دوست: مرگ،چی میدونم امیر
  • من: ای بابا! توی این سن و سال؟!
  • دوست: مسخره …

وارد فیس بوک میشم. یکی از دوستان استتوس گذاشته:

آخه چرا باید برای شما بگم که چقدر غمگینم؟ مگه کاری از دستِ‌شما ساخته است؟؟؟؟ ولی خب خیلی غمگینم…خیلی…اون‌قدر که هیچ خیالِ خوشی از فاصله‌ی هزار سال این‌جا نمی‌گذره…خیال‌خوشی که بشه باهاش یه عصر خیلی غم‌انگیز و داغ رو گذروند…

چرا اینطوری هستیم؟ یا چرا اینطوری شدیم؟ آیا مساله ما فقط بحث آزادی های فردیه؟ قبول دارم که می تونه یک پارامتر مهم و تعیین کننده، محدود بودن آزادی های اجتماعی باشه. اما باور کنید توی این مملکت هم همه چیز بر وفق مراد نیست. اینجا هم بهشت گمشده نیست. اینجا هم می شنوم که: نمی دونم چیکار باید بکنم. از زندگی کردن اصلا خسته شدم. دلم می خواد برم بمیرم و … این ها حرف هایی هستند که توی جامعه ایرانی مقیم خارج هم کم نمی شنوید. تقریبا یقین دارم توی ایران این آدمها از وضعشون (مثل خیلی های دیگه که الان ایران هستند) ناراضی بودن، الان هم که اومدن اینجا ناراضین. بعدا هم ناراضی خواهند بود و هیچ ربطی به شرایط زندگی بنظرم نداره. اون تصویر کذایی رو توی فیس بوک یا جاهای دیگه دیدید دیگه، که میگه:

  • تا در حال درس خوندن هستیم (من خودم با تمام وجود از این کار متنفرم)، میگیم هدف من دانشگاهه و وارد دانشگاه که بشم دیگه راحت میشم.
  • وارد دانشگاه که شدیم، میگیم فارغ التحصیل که بشیم راحت میشم
  • فارغ التحصیل که شدیم، میگیم برم سر کار دیگه راحت میشم
  • سر کار که میریم، میگیم ترفیع بگیرم و رییس بشم دیگه راحت میشم
  • رییس که شدیم، میگیم اگر بشه از این مملکت برم راحت میشم
  • از مملکت که میاییم بیرون میگیم برم سر کار دیگه راحت میشم
  • سرکارهم که بریم، میگیم میشد یک تعطیلی چیزی بود سر کار نمی رفتیم راحت می شدیم!

ما دنبال چی هستیم؟ این راحت شدن چطوری بدست میاد؟ اصلا قرار هست راحت بشیم یا نه؟ طبیعیه که توی هر کدوم از اون مراحل بالا وقتی به یک پستی و بلندی برخورد کنیم، فوری راحت ترین راه رو انتخاب کنیم – اینکه بمیریم!

برای من که به دین اسلام اعتقاد دارم – دین اسلام با برداشت خودم – دو مطلب توی قرآن هست که قابل تعمقه: لقد خلقنا الانسان فی کبد (ما انسان را در سختی آفریدیم) و لیس للانسان الا ما سعی (هیچ چیزی برای انسان نیست، مگر آنکه برایش تلاش کرده باشد). من این دو حرف رو قبول دارم، چون از طرف یک موجودیت غیر انسانی و غیر مادی اومده که به اعتقاد من، خواست و اراده اون بالاتر و فراتر از خواست و اراده ما آدم ها بر روابط این دنیا حاکمه. بنابراین این رو پذیرفتم که اولا زندگی سخته و دوما با تلاش به اونی که می خوای، می تونی برسی. اگر نمی رسی یعنی تلاشت کافی نبوده  و خود من تا بحال به هر چیزی که خواستم، شکر خدا رسیده ام. از صفر هم شروع کرده ام، از صفر صفر.

من فکر می کنم محدود بودن آزادی فردی و اجتماعی بجای خود، نداشتن سرگرمی و تفریح بجای خود، همه اینها بجای خود، اما ما جماعت ایرانی، راحت طلب هستیم! می خواهیم هر کدوم از موارد بالا، به راحتی به دستمون بیاد، بدون زحمت کشیدن. یقین دارم همه افراد مواقعی در زندگی بوده که قلقلکشون اومده، کاش بابای من هم پولدار بود که فلان خونه مال ما بود، فلان ماشین رو سوار میشدیم، فلان کشور زندگی می کردیم، فلان تفریح رو می کردیم و … همه انتظار داریم این چیزها توسط کس دیگه ای برای ما فراهم شده باشه. حاضر نیستیم برای چیزی که دوستش داریم، بهایی پرداخت کنیم. فقط حاضر باشه برامون! همین!

خیلی احتمالش هست که من اشتباه کرده باشم. اگر نظر دیگه ای غیراز این دارید بفرمایید. منتها، سعی نکنید رفتارتون رو توجیه کنید. قبل از اینکه چیزی برام بنویسید، در موردش خوب فکر کنید، ببینید با حرف های من چقدر در تعارضه. با خودتون صادق باشید و در نهایت گفته های من رو به نقد بکشید.

پی نوشت: خواهشا طوری نظر بدید که بعدا هم این وبلاگ از ایران قابل خوندن باشه! فکر نکنم کسی دوست داشته باشه بجای این وبلاگ، صفحه پیوند ها رو ببینه!

۲۷ نظر

  1. بشین بازی رو نگاه کن بچه . وسط بازی اومده بحث فلسفی می کنه.

  2. ۶۰۰ تا کانالت بازی رو نشون میداد یا نه ؟
    راستی اونجا تنهایی زیاد دنبال چیزهای افسرده کننده نرو . خیلی هم افسرده شدی چون آدم معتقدی هستی اول وضو بگیر بعد برو سر کوچه یک استریپ کلاب . یک تبارک الله احسن الخالقین که بگی حالت میاد سر جاش .
    اینو میتونی پابلیش نکنی (;

  3. سلام
    من بعنوان یکی از دوستات همینجا اعلام میکنم که ادم شادی هستم اما متاسفانه گاهی این شادی ناخالصی زیاد پیدا میکنه. کاملا با حرفات موافقم و خودمو ادمی میبینم که تو زندگیش بسیار تنبلی کرده و خیلی از فرصت هاشو از دست داده و شاید اگر بخوام تخمین بزنم ۸۰ درصدش مقصر خودم بودم و بقیه نقش محیطی داشته. ولی اون ۲۰ درصد یجورایی منو فلج کرده….شرایط جامعه و اینکه حالا اگر مغلطه نباشه دختر بودن به خودی خود یه مقدار ریسک کردن و پیشرفت کردن رو برام سخت کرده بود. اینا رو در مورد خودم گفتم. بعنوان کسی که تنها دغدغه هاش ازادی های اجتماعی بوده ولی هستند کسانی که فراهم کردن نان شب دغدغه شون هست که باز بحثی جداست…..

  4. ۱- سلامت کو ؟
    ۲- افسرده خودتی ما فقط قرص شادی آور مصرف میکنیم
    ۳- ما از همه چی مخصوصن آزادی های فردی رضایت کامل داریم
    ۴- روانیه دنبال دعوا بگرد هم خودتی ما اصلا عصبی نیستیم فقط یه ذره گردش خونمون بالاست
    ۵- الان مشکلت چیه ؟ به کی میگی افسرده ؟ بزنم شَتَکِتُ بِپَرونم ؟
    ۶- دوشواریم هِچ نداریم مرتیکه اَجنَبیه وطن فروش
    ۷- اینجا همه چی عالیه و رضایت ۱۰۰% مردم حاکم، همین چند دقیقه پیش بنده سر کار بودم اینگَدَر از کار راضی بودم که نگرانبودم اینهمه رضایت ضرر نداشته باشه، لذا پاشدم اومدم یه بار نزدیک محل کار که یکم ریلکس کنم و برم تمرین تنیس با آب پرتَغال، بعدش هم هنوز تصمیم نگرفتم.

    این متن (اعتراف) در صحت و سلامت کامل جسمی و روانی، بدون هیچگونه فشار یا تهدید جسمی و روحی و با خواست و میل شخصی بمنظور اظهار به پشیمانی نوشته شده است. اسم و امضا کن الاغ و الا میزنم …. . اینارو لازم نیست بنویسی نفهم….

  5. ناامید! افسرده! کو؟ کجا؟

    پ. ن.: بگو دفعه دیگه سوال سخت تر بپرسه ۵ + ۰ واسه ما افت داره

  6. ایمان نامور

    من امروز میخواستم اون حرف رو بزنم ولی حالا این حرف رو میزنم:
    امیر حسین، با توجه به اینکه در گذشته درسم رو نیمه تموم گذاشته بودم الان دوباره دارم میرم دانشگاه که تمومش کنم. امروز صبح امتحان اندیشه اسلامی داشتم! اومدم وبلاگت رو بخونم یکمی حالو هوام عوض شه! دیدم صحبت از آیه و قرآن کردی.
    الان من درصدِ اسلامِ خونم بالای ۱۰۰ درصدِ . (چرا میخند؟) خیلی حال و هوام عوض شد مرسی !
    آقای خارج نشینِ وطن فروش! (کیلویی چند فروختی؟ اصلا چند کیلو وطن با خودت بردی؟) رفتی در مملکت کفر معلوم نیست با خاورری چه زند و بندی داری، میگن دیشب با خاوری و بهروز نشسته بودین ۳۰۰۰ میلیاردو مشیمردین! مدرکش هم موجودِ. بگم؟ بگم؟
    با این اوصاف میای میگی مردم وطن پرستِ ما در جای جایِ ایرانِ اسلامی یه مشت آدم تن پرور و تنبل و افسره هستند؟
    راستشو بگو از آمریکا هم پول میگیری؟
    ما جنگ کردیم (دهه ۶۰ جنگ از نوع hardWar بود الان هم از نوع softWar) ، شهید دادیم! شما تن شهیدان باکری و دستغیب و تندگویان رو در خاک لرزوندی!
    برو توبه کن و برگرد به کشورت، سیب زمینی بکار که فایده داشته باشی واسه وطنت. بیا در آغوش اسلام.
    والسلام علیکم ورحمت االله و برکاته
    سرباز گمنام

    دیگه ببخشید بعد از امتحان اندیشه اسلامی بهتر از این نمیتونستم بنویسم !

  7. سلام امیر جان

    من امروز فهمیدم که بلاگ داری
    امیدوارم خوب و خوش باشی
    این “فی کبد” به نظرم خیلی جای بحث داره
    و فکر کنم مطرح کردنش اینجا حوصله سر بره

  8. من با کلیات نظرت موافقم امیر . اما یه سری بحثم دارم . وقتی آدم میره بیرون از محیط ایران چون خودش تو یه شرایط آروم قرار می گیره توجهش جلب می شه به ناراحتی و شکایت مردم داخل من اون موقع که مالزی بودم عین تو می گفتم ای بابا چرا همه نا امیدند چرا انقدر شاکیند. برگشتم خودم هم دچار همون بلا شدم! 🙂
    من اینو قبول دارم که یه سهمی از این غر غر ها مال تنبلیمونه اما بیشترش یه موضوع دیگه است . ببین همه ما که غر می زتیم و ناامید شدیم چیزای خیلی اساسی نمی خوایم . ساده ترین چیز ها ، ابتدایی ترین حقوق رو وقتی نداری عصبی می شی. وقتی تو یه جامعه پر تنش زندگی می کنی تنش و استرسی که اصلا لزومی نداره تو زنگیت باشه ، نمی تونی توقع داشته باشی همیشه پر انرژی و مثبت اندیش باشی .
    آره قبول دارم شدیدا که آدم تلاش باید بکنه تا به چیزی که می خواد برسه ، اما ماها کلی تلاش می کنیم تا ۵ سال دیگه به چیزی برسیم که الان آرزو داریم. کلی تلاش می کنیم تا به حقوقی برسیم که حقوق اولیه مردم تو کشورهای پیشرفته است.
    درسته که آدم باید اهداف بزرگ داشته باشه تو زندگیشو تلاش کنه که بهش برسه اما اهداف کوچیک چی؟ تکلیف اونا چی میشه ؟ آدم تا وقتی جوونه لازمه از زندگیش لذت ببره ۱۰ سال دیگه من به چیزایی که الان خوشحالم می کنه برسم چه فایده داره؟ ایناست که نا امیدی میاره غر غر میاره .
    تو الان تو یه محیط آرومی و ذهنت آزاده می تونی برا خودت وقت بذاریو تا جایی که می تونی پیشرفت کنی. حالا دست و پنجه نرم کردن با مشکلاتی که اونجا پیش میاد روال زندگیه مهم اینه که تو کلیات محیطت آرومه
    ما ها اینجا محیط آروم نداریم. بععععله پسر جان اینجوریاست که ما آدمای شاد یه بخشی از وجودمون همیشه دپسرده می مونه.
    و من الله توفیق
    تکبیر

  9. سلام امروز توی صفحه ایرانیان تورنتو با وبلاگتون آشنا شدم . دارم به مرور می خونم . این پست رو خوندم و کامنت هاش رو خوندم. اتفاقن دیروز هم مقاله ای خواندم از اقای تقی رحمانی در مورد اینکه خدا مرده یا زنده است؟ خیلی برام جالب بود. مثالی در مورد فوتبال زده بود و من تعمیم میدم به کنکور توی ایران. بیش از یک میلیون نفر ثبت نام می کنند قطعن خانواده ها و خود آن افراد هم دائما دارند دعا میکنند که قبول بشوندظرفیتش پذیزش هم از هر ۱۰ نفر یکی است. اون یکی که قبول میشه میگه دعام را خدا قبول کرد و خدا هست و اونی که نه نفر دیگه خدا را محاکمه می کنند و می گویند پس اگر هستی چرا جواب ندادی؟ حالا با ظرفیتی که قبول نیاز است آیا خداوند میتواند دعای یک میلیون متقاضی را بپذیرد؟ معلومه که نه و اینجا اونی که بیشترین زحمت را کشیده تلاش کرده هوش بهتری داشته شرایط بهتری داشته قبول می شود. حال حکایت ما مهاجران است. اونایی که هیچ تلاشی نکردند و نخواستند تلاش کنند فکر می کنند ما رو دغوت کردند فرش قرمز پهن کردند و امدیم. نه والله ما هم (ما ۶ سال و ۷ ماه پشت صف مهاجرت بودیم) خیلی سختی کشیدیم هزینه دادیم و هنوز هم داریم هزینه می دهیم. بخاطر بدست آوردن یک زندگی بهتر. حق هر کسی است که دنبال زندگی بهتری باشد. بحث وطن فروشی و غیره نیست من اینجا کسانی می شناسم که ۴۰ سال پیش از انگلیس امده اند اما هنوز می گویند دلمان برای وطنمان تنگ شده است . اما تلاش شما قابل تقدیره. برایتان شادی و موفقیت در سرزمین جدید آرزو می کنم.

    • امير حسين روشناس

      بحث وطن فروشی رو که بچه ها شوخی کردن. ولی مهاجرت مقوله پیچیده ایه که آدم باید براش از همه نظر آماده باشه. ذهنی، مالی، فرهنگی و … باید یک سری محدودیت ها و دردسرهای اول رو بپذیری. باید با توان مالی خوبی بیایی و پولی که میاری رو هم خیلی خوب مدیریت کنی، من با ایتکه هنوز خیلی از سرمایه گذاری های ایران رو دارم، اصلا و ابدا به منتقل کردن پول از ایران برای اینکه اینجا خرج کنم، فکر نمی کنم. فرهنگی هم باید آماده باشی، چه خوشمون بیاد چه بدمون بیاد، اینجا مملکت آزادیه. روابط بین پسر و دختر آزاده، بین دو همجنس آزاده، توی مدارس نوجوان ها وسائل پیشگیری از بارداری توزیع می کنن و …

  10. من در کلیت به هیچ وجه آدم تنبلی نیستم، بلکه حتى رو مخ هم هستم که انقدر تلاش میکنم براى همه چیزه، ولى با تئورى ات در مورد خودم موافقم، چون من حال ندارم براى از ایران رفتن تلاش کنم، به صورت جدى این مساله نا امیدم کرده، چى میشد منم بابام میبرد، اى خداااا، خلاصه اینکه بله من با شما موافقم، و من بیشتر مواقع ناراحتم و ناراحتیم وقتى بیشتر میشه که مقصرى به غیر از خودم پیدا نمیکنم:(

  11. ببین امیر حسین
    همه ما آدما توی مقاطعی از زندگیمون به هزاران دلیل مختلف دچار یاس و ناامیدی میشیم و توی اون شرایط ممکنه حتی به فکر خودکشی و مرگ بیوفتیم و این در مورد هر آدمی در طول زندگیش ممکنه اتفاق بیفته فرقی هم نداره که حالا این آدم زاده ی تورنتو باشه یا عبدل آباد ،پولدارباشه یا فقیر این جزئی از وجود بشره که کم میاره بعضی وقتا ولی نمیشه حرفای اون لحظاتی رو که دچار بحران روحی شده برایند کل زندگیش قلم داد کنیم یا مثلا کل مردمم رو اینجوری دسته بندی کنیم

  12. امیر حسین جان کاملا موافقم.عالی نوشتی.ما ایرانیها (اکثرمون) همش دنبال بدست آوردن یه چیز بهتر هستیم تا خوش باشیم و اینکه راحت بدست بیاریم.خیلی از ماها دنبال خوشبختی هستیم و همواره از کوچکترین چیزی شکایت میکنیم.در حالیکه خوشبختی همون لحظه ای هست که داریم زندگی میکنیم و عمرمون میگذره.مشکل دیگه این هست که اکثر ما ایرانیها خوشحالی و لذت رو در بدست آوردن خونه بزرگ و ماشین گرون و خرجهای آنچنانی میبینیم.این جور آدمها زیاد هستن.یکی از اقوام ما که وضعش خیلی خوبه و پول ماشیناش به اندازه چند برابر دارایی من هست!!! یه بار بمن گفت که من دیگه از چیزی لذت نمیبرم.نمیدونست چرا.به گفته خودش هر چیزی رو میخواست میتونست بخره ولی لذتی در کار نبود.ولی من اگه یه قسمت سریال مورد علاقمو ببینم انگار که بهم چند صد میلیون دادن و لذتشو میبرم!!.یا چند وقت پیش یه ماشین کنترلی جالب دیدم تو اینترنت و خریدمشو حالشو میبرم وقتی کنترلش میکنمو چراغاش روشن میشه.:))).البته بعضی شرایط موجود در جامعه واقعا ایرانیها رو اذیت میکنه که ۱ درصدش تو جوامع پیشرفته وجود نداره و اصلا اونا اطلاعی از این مشکلات ندارن.با این وجود به نظرم اگه ما بتونیم تو همین شرایط از زندگیمون لذت ببریم از خیلی از آدمای این کره خاکی جلوتریم و قویتر.لذت بردن از زندگی میتونه همنشینی با خونواده در دل یک شب سرد و دیدن یه فیلم باشه.میتونه کمک به یه انسان نیازمند باشه که فوق العاده لذتبخشه به نظر من.من خودم به شخصه از خیلی چیزا لذت میبرم که شاید در نظر بقیه مسخره و کوچیک باشه.پس نوع نگاهمون مهمه دوستان.اینکه سعی کنیم کودک درونمون نمیره با بزرگ شدنمون.چطور وقتی بچه بودیم از خیلی چیزای کوچیک لذت میبردیم..اگه کودک درونمون رو زنده نگه داریم و بهش توجه کنیم حتما حتما لذت میبریم از زندگی و البته با اعتقاد به خدا و حکمت او برای ما.من خودم بهم بارها حکمت خدا اثبات شده و اینکه اگر تلاش کردم و به نتیجه نرسیدم یه دلیلش حکمت خدا بوده که به صلاحم نبوده.اینو واقعا چند بار دیدم.پس تلاشتونو بکنید لذتتونو ببرید و نتیجه رو واگذار کنید به خدا که بهترین رو برای همتون میخواد.

  13. دوست عزیز
    عرض سلام و ادب
    بنده گروهی رو در تلگرام به نام «ره آورد سفر» برای ثبت خاطرات سفر ایرانیان به خارج از کشور راه اندازی کردم. مشخصه این خاطرات در نوع نگاه راویان اونهاست؛ افرادی که از ظواهر جلوتر رفته و میتونن نکته هایی رو ارائه کنند. خوشحال میشم خاطرات شما رو در گروه ببینم.

    telegram.me/joinchat/B3hQgwdPe0g7IZr2xMWdPw

  14. همه ی گفته هاتون عین حقیقته والبته یه بحث روانشناسی مفصل روهم دربرمیگیره که اینجاحال وحوصله ندارم بگم.ولی بخش عظیمی ازاون بحث همه وهمه برمیگرده به اعتمادبه نفس وعزت نفس.

  15. شاید به این خاطر باشه که اونطرف تقریبا همه با سختی کشیدن، پول و آسایش به دست میارن اما در کشور ما بعضی‌ها(‌شاید هم خیلی‌ها) بدون سختی کشیدن و با دلالی و کارهایی که اصولا کار نیستن یک شبه از این رو به اون رو میشن.
    وقتی مردم ببینن راه پیشرفت فقط سختی کشیدنه، ناراضی نخواهند بود اما وقتی قشر زحمتکش میبینن با زحمت کشیدن به هیچ جا نمیرسن( به دلیل شرایط مملکت) بلکه یه عده دلال از خدا بیخبر دارن پول پارو میکنن، طبیعیه که افسردگی در قشر تحصیلکرده و زحمتکش بره بالا.
    مرسی که باعث میشید آدم با خوندن وبلاگتون حس خوبی بهش دست بده و بدونه که شما هم از «صفر صفر» شروع کردید و حتی در بدو ورود هم نا امید نشدید و به تلاش ادامه دادید.

    باز هم ممنون بابت این پست‌های امیدبخش.

  16. با خیال راحت داری زندگیتو میکنی و صحبت فلسفی برا ما داری…
    مهندس ازدای رو نخاستیم
    مهندس تفریح و راحت پول دراوردن و زندگی رو نخاستیم.
    اینده رو چی اونم نخاییم؟
    صپ ساعت ۶:۳۰ بیدار میشم ۷:۳۰-۸ مغازه ام تا شب ساعت ۸ … هم خانمم دانشجوه هم خودم … روزای تعطیل مسافر کشی میکنم .. بیشتر مواقع تو امرار معاش عادی که خوردن اشامیدن هر از گاهی پوشیدن !!!!! هست موندم ..
    بیرون به هر دری میزنم برا کار … ۳ ماه تونستم بیمه ازاد بریزم بعدش دگ زورم نرسید الان از ترس اینکه احیانا مریض شیم هیچ کار خارج از برنامه انجام نمیدیم…
    هیچ اینده ی تضمین شده ای هم نیست عین سوریه نشیم عین عراق نشیم عین افغانستان نشیم … اینترنتی که حق کامل بشر امروزیه ما بیشتر اوقات بطور کامل بدون مشکل نداریم … اصن بقدری مورد هست که حوصله گفتنش رو هم ندارم … جات گرمه و امنه تکون نخور بمون اونچا زیادم فلسفی فکر نکن قضیه خیلی ساده اس.این منطقه ها مزرعه نیروی کار ادم حمال برا اروپا و امریکاست اخر عاقبتی نداره

  17. باور کنین اگه هرکی کامنت میده مشخصات تکمیلی مثل سن، وضعیت تخصیلی و شرایط خانوادگی رو هم مینوشت، وبلاگتون بشدت برای تحقیق روانشناسها و جامعه شناسها غنی میشد.
    از یک دیدگاه با شما در مورد تن پروری و راحت طلبیمون کاملن موافقم اما اینکه چرا اینجوری هستیم یا شدیم به نظرم اصل مطلبه. مثلن خود من بعد از گرفتن لیسانس کار خوبی پیدا کردم توی خودروسازی، بعد از اون سالها تلاش کردن که هم خودم پیشرفت علمی و رتبه کاری داشته باشم و هم برای کارخونه مفید باشم… باورتون نمیشه چه ها به سرم اومد!!!! بعد اقدام کردم برای کارشناسی ارشد« روزگار کاریم بدتر شد!!! خلاصه غیر از فشار مادی و روانی چیزی ندیدم تا بیمار هم شدم. حالا دیگرانی هم با سایقه کار کمتر و دانش کمتر به راحتی در مسند قدرت مینشینن و هم ماها و هم کارخونه امروز به تباهی رفتیم ولی اونا زندگی مالیشون رو بستن!! شما به من حق نمیدین بگم: کاشکی بابام داشتن و من هم راحتتر زندگی میکردم و آینده ام رو میساختم؟ من هم مثل شما (ببخشید) آب هندونه بودن رو نفرت انگیز میدونم ولی وقتی انگار داری روی تردمیل میدوی و به جایی نمیرسی، ناخودآگاه دلسرد میشی و به بی قیدی رو میاری.
    من هم یعد از این همه سال میبینم نمیتونم خودم نیاشم و توی مملکت خودم مجبورم فیلم بازی کنم و منتظر پیری و مرگ تدریجی باشم بدون لذت بردن از دنیا و شناختن خودم (حداقل) به همین علت تو این شرایط و سن تصمیم قطعی به مهاجرت گرفتم البته بعد از شنیدن امیدها و نصایح “مهربون” … اینجا، نازنین نازنین واقعی نیست!
    مرسی که هستید جناب روشناس، دنیا با وجود انسانهایی مثل شما و “مهربون”، جای بهتریه برای زندگی.

    • امير حسين روشناس

      امیدوارم در راهی که در پیش گرفتید موفق باشید. چیزهایی که حقتون بوده و ازشون محروم شدید، جای بهتری پیداشون کنید، توی دنیایی که آدمک نداره.

  18. سلام. برایم جالب‌تر شد که دیدم شما هم مفیدی بوده‌اید 🙂

    صحبت‌های این پست نکته‌های خوبی دارد. «سختی» (pain) واقعیت زندگی است، اما نوع نگاه ماست که آن را تبدیل به «رنج» (suffering) می‌کند.

    در خصوص رسیدن به خواسته‌ها هم، نظر من این است که تلاش، شرط لازم هست، ولی شرط کافی نیست. خدا باید بخواهد (آن خواسته را fulfill کند) تا آن خواسته محقق شود. خیلی وقت ها هم ما چیزی «می‌خواهیم» در حالی که چیز دیگری را (برای تجربه رشد در این جهان) «نیاز داریم».

    اگر درست تلاش کنیم و نتیجه را واگذار کنیم، راحت‌تر زندگی خواهیم کرد.

    کلام آخر اینکه دستیابی به شادی حقیقی و حقیقتِ شادی، وابسته به هیچ جغرافیایی نیست!

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*