خانه » زندگی در کانادا » سریال دنباله دار کاریابی – قسمت هفتم

سریال دنباله دار کاریابی – قسمت هفتم

با نزدیک شدن به روزهای پایان سال، پیدا کردن کار سخت تر و سخت تر میشه. باور کنید اینجا اسمش خارج و جهان اوله! صد رحمت به ایران. شرکت های خصوصی که تا آخرین روز سال کار میکردیم. شرکت های دولتی هم که عملا فرقی نمیکرد اول سال باشه یا آخر سال، کلا تعطیل بودن! اما اینجا از اواسط نوامبر دیگه شل میکنن تا اواخر ژانویه دیگه خبری از کار نیست. همین بود که یک شب یوسف بهم زنگ زد، گفت ببین تو که داغونی. اینجا هم تا آخر ژانویه یا حتا اواسط فوریه دیگه شانس چندانی نداری. انقدر هم روی مخت رفته، بلند شو برو یک سر برو ایران. هم آب و هوات عوض میشه، هم دوباره اون چیزائی که توی ایران روی اعصابت بود رو میبینی، و دلت هوای کانادا رو میکنه.
بهش گفتم، من خودم رو میشناسم. انقدر از اینجا بدم اومده، اگر برم ایران، کلا بیخیال کانادا میشم. از اون اصرار و از من انکار. الان میفهمم اگر این کار رو کرده بودم، به طور حتم دیگه کانادا برام تموم شده بود. همون لجبازی همیشگی من رو اینجا نگه داشت…
یک شب، همینطوری که نشسته بودم، گفتم با قرآن یک مشورتی بکنم. ببینم بالاخره تکلیف ما چیه. باورم نمیشد چه آیه ای اومد. آیه ۲۹ سوره فتح:

محمد فرستاده خدا است و کسانی که با او هستند در برابر کفار سرسخت و شدید، و در میان خود مهربانند، پیوسته آنها را در حال رکوع و سجود می‏بینی، آنها همواره فضل خدا و رضای او را می‏طلبند، نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمایان است، این توصیف آنها در تورات است، و توصیف آنها در انجیل همانند زراعتی است که جوانه ‏های خود را خارج ساخته، سپس به تقویت آن پرداخته، تا محکم شده، و بر پای خود ایستاده است، و به قدری نمو و رشد کرده که زارعان را به شگفتی وامی دارد! این برای آن است که کافران را به خشم آورد، خداوند کسانی از آنها را که ایمان آورده‏ اند و عمل صالح انجام داده‏ اند وعده آمرزش و اجر عظیمی داده است.

خودم بودم! خود خودم! حتی اون قسمتی که می گفت نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمایان است. از اون ببعد دیگه شک نکردم. راهم درست بود و فقط باید ادامه می دادم.

یک روز جمعه عصر، ایمیل عجیبی دریافت کردم. ٢ ماه قبل از اون ایمیل، برای شهرداری تورنتو یک اپلیکیشن فرستاده بودم. در کمال پر روئی، برای موقعیت بسیار بالائی با حقوق خیلی خفن! مدیر ارشد یکپارچه سازی سیستم های کامپیوتری، با حقوق سالانه ٩۶ تا ١١٠ هزار دلار، و کلی مزایا. مهمترینش هم اینکه شغل، یک موقعیت دولتی بود. تو مایه های یک چیز غیر ممکن. اما در کمال ناباوری، بعد از ٢ ماه تماس گرفته بودن تا قرار مصاحبه بزارن. فرم هم فرستاده بودن که رفرنس هات رو معرفی کن. با اکسس تماس گرفتم، با مارکوس هم صحبت کردم. جالب بود که هیچ کس باورش نمیشد، مثل خودم!

یکی دو روز قبل از اینکه برم اون مصاحبه، از طرف یک شرکت که قبلا براشون رزومه فرستاده بودم هم تماس گرفتن. ازم پرسید هنوز دنبال کار هستی؟ من هم گفتم آره. برام قرار مصاحبه گذاشت، روز بعد از شهرداری. یکی دیگه هم بود که قرار شده بود هفته بعدش برم. همه این شرکت ها داون تاون بودن و با همشون اوکی بودم. شهرداری که توی کینگ و جان، یکیشون دنداس و اون یکی هم یونیورسیتی.
مصاحبه شهرداری خیلی مخوف بود. نزدیک یک ربع طول کشید تا بتونم آسانسور درست رو پیدا کنم! طبقه ١٢ ساختمون بود و یک ربعی هم منتظر شدم. یک خانوم مسن اومد و صدام کرد. وارد اتاق که شدم، جا خوردم. یک خانوم میان سال، یک خانوم مسن دیگه، و یک پسر جوون. همون خانم که صدام کرده بود، برام روال رو توضیح داد. اولش گفت که در مورد محتوای سوالات با کسی صحبت نکنم و بنابرین نمیتونم اینجا چیزی در موردش بنویسم (به درد کسی هم نمیخوره!) ولی نحوه مصاحبه جالب بود. یک کلاسور جلوم بود، با یک سری کاغذ سفید، و حدود ١٠٠ تا هم مداد! یک لیوان آب هم بود. بهم گفت سوالات رو ما ازت میپرسیم، توی این کلاسور هم سوالات نوشته شده. میتونی سوال رو دوباره review کنی و اگر خواستی جوابت رو یادداشت کنی و بعدش صحبت کنی. تا بحال اینطوریش رو ندیده بودم. از اون بدتر، زمانی بود که دهنم رو باز کردم که حرف بزنم! هر ۴ نفر دیوانه وار شروع کردن به نوشتن! جا خوردم حسابی. سعی میکردم با همشون ارتباط برقرار کنم، بهشون لبخند بزنم و از این مزخرفات. ولی انگار با سنگ طرف بودم! فقط گاهی اون پسر جوون لبخندی تحویل میداد. از اون بدتر، همون دو تا خانم مسن بودن. کاملا بدون لبخند، یکیشون که دیگه عالی بود، عینکش رو گذشته بود نوک دماغش، گاهی از بالای عینک به من نگاه میکرد، قشنگ میترسوند آدم رو! در نهایت هم بهم گفتن اگر همه چیز خوب پیش بره، رفرنس هم رو چک میکنن و بهم خبر میدن. تقریبا اطمینان داشتم که این “خوب پیش رفتن” اتفاق نخواهد افتاد!
ادامه دارد…

۸ نظر

  1. ما سر کار هستیم من مطمئنم لاقل در هر قسمت به نتیجه اى برس برادر من
    کنجکاوى انقدرشم خوب نیست

  2. خیلی کم می نویسی ، یکم بیشتر بنویس ، خیلی هیجان داره

    موضوع جالب این نوشته تو مشورت با قران بود ، چیزی که همیشه مامان من میگه ، و من باور نمی کنم زیاد از بس که اذیت شدم :)))))

  3. چه خوببب . عالیه ،

  4. ای بابا.حالا بازم باید بریم تو خماری تا قسمت بعدیش بیاد 😀

  5. خداییش من باتری قلبم چینیه
    یکم مراعات کن
    استرس مارو کشت(……)

  6. اینترویو های ادارات دولتی اینجا معروفه. من شنیدم از بعضی ها چهل تا سوال پرسیدن و همه جواب ها رو هم نوشتن!

  7. چقدر قشنگ نوشتی برادر
    از سریال لینچان جذاب تر شده
    دم شما گرم

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*