اسفند ماه

اسفند ماه رو همیشه دوست داشتم. خیلی سریع سپری میشد و به عید می رسیدیم. از اول اسفند، نگاه می کردیم ببینیم چند روز از آخر سال رو میشه تعطیل کرد یا مرخصی گرفت، که به شلوغی جاده فیروزکوه برخورد نکنیم. تبریکات سال نو از طرف شرکت های همکار می رسید و ما هم به نوبه خودمون برای بقیه تبریک می فرستادیم. اگر مشکلی نداشتی، اگر کار اداری برای آخر سال نداشتی، اگر مریض و دردسر بیماری نداشتی، اسفند ماه خیلی ماه خوبی بود.

یادمه به خاطر شغلی که داشتم، چند سال باید توی روزهای تعطیل سرکار می رفتم. اولین سال روی اعصابم بود ولی بعدا اوکی شد. حس خوبی داشت، وقتی می دیدی مردم همه رفتن دنبال عشق و حال، و تو باید حواست به سیستم ها باشه، یک وقت توی دور افتاده ترین نقاط ایران کسی نباشه که کارت بکشه و تراکنشش انجام نشه. خیلی آدمها بودن که کل اون ایام رو رفتن دنبال خوشی هاشون، دست آخر هم کارهایی که من و بعضی های دیگه کردن، به کام اونها شد. اشتباه نشه، این اتفاقات هیچ وقت در اینفوتک نیفتاد – همه این نامردی ها توی اون شرکت پرداخت الکترونیک سامان رخ می داد، که همه مدیرهاش کار من رو می دیدن، می دیدن که حضور کی موثره، وجود کی بدرد می خوره، و باز هم انقدر … بودن که من رو نادیده می گرفتن. پاداش که همیشه مال دیگری بود. حتی تشکر هم نمی کردن. نه اینکه تشکر نکنن، ولی تابلو بود اونی که به زبون میارن چیزی نیست که از ته دلشون باشه.

بیخیال، منصور رشتی رو عشقه که میومد میدید روزهای تعطیل کار می کنیم، یکم سر بسرمون میذاشت و می گفت: باز شما تنبل ها کار نکردین، کارهاتون مونده روز تعطیل؟! بعد هم که می خواست بره، یکی دو بار من رو بغل کرد، گفت من این کارهای تو رو می بینم ها. مطمئن باش برات جبران می کنم. و چقدر مرد بود و پای حرفش همیشه وایساد. درد و بلاش بخوره توی سر هر چی نامرده…

این روزها هم داریم به عید نوروز نزدیک میشیم. امسال دیگه ایران نیستم، که ساعت ۶ صبح بیدار شم و بشینم پشت فرمون، ساعت ۱۱ و نیم بابلسر باشم. امسال دیگه نمیتونم برم بازار روز بابلسر، اون ترشی های رنگ و وارنگ (که فکر کنم بجای سرکه توشون اسید سولفوریک می ریختن!) رو ببینم. حراج ماهی سفید که صیاد ها آورده بودن بازار بفروشن رو تماشا کنم. کاهو و سبزی تازه بخرم و ببرم توی حوض پشت ساختمون بشورمشون. قلیون چاق کنیم و با شوهرخاله هام بشینیم دور شومینه و بگیم و بخندیم. عصرها بریم کنار اون رودخونه کثیف بابلسر، یا بریم فریدونکنار و خزرشهر و … ولگردی. خاله ام اصرار کنه باید سفره هفت سین بچینیم، مامانم موقع تحویل سال قرآن بخونه و بعد هم اصرار کنه که از لای قرآن دشت اول سال رو برداریم.

امسال ۲۲ هزار کیلومتر از اون فضا دور هستم. گاهی دلم برای همه این چیزها تنگ میشه، بعد یاد اون چیزهایی میفتم که باعث شدن توی سن ۳۵ سالگی دکمه ریست رو بزنم و بیام این ور دنیا. دلتنگی این چیزهای کوچیک، به همه چیزهایی که اینجا بدست آوردم می ارزه. و هنوز هم دوستان خوبی هستند که در کنارشون ایرانی بودنم رو احساس کنم. هرچند بقول مهدیار گاهی دلت میگیره که همه دوستهات پخش و پلا شدن و دیگه هرگز نمیشه هومن رو از لس آنجلس، مازیار رو از فیلادلفیا، بابک رو از ویکتوریا، سیامک رو از ونکوور، مهدیار و یوسف و رضا رو از سیدنی، من و علی رو از تورنتو، شادی رو از نمیدونم کجای آلمان، سعید رو از بولونیا و … یکجا جمع کرد. ولی توی این شهر آدمهایی مثل علی، مثل بهروز و سارا، مثل آقای مصطفایی عزیز، مثل پیمان و خانواده اش و کوچولوی دوست داشتنیش، مثل آزاده (نه آزاده نیست، رفته ایران!)، معلم قدیمیمون حسین آقا، داریوش که اصرار داره هادی صداش کنیم و خیلی های دیگه هستن که ایران رو در کنار خوبی های کانادا برات تداعی می کنن.

۱۱ نظر

  1. موفق باشی… زندگی جریان داره میدونم موفق میشی

  2. پیشاپیش نوروزت مبارک مهندس

  3. خاطره ای از پرویز پرستویی ؛

    یادمه هشت سالم بود
    یه روز از طرف مدرسه بردنمون کارخونه تولید بیسکوییت
    ما رو به صف کردن و بردنمون تو کارخونه که خط تولید بیسکویت رو ببینیم
    وقتی به قسمتی رسیدیم که دستگاه بیسکویت میداد بیرون
    خیلی از بچه ها از صف زدن بیرون و بیسکویتایی که از دستگاه میزد بیرون رو ورداشتن و خوردن
    من رو حساب تربیتی که شده بودم میدونستم که اونا دارن کار اشتباه و زشتی میکنن
    واسه همین تو صف موندم
    ولی آخرش اونا بیسکویت خورده بودن و منی که قواعدو رعایت کردم هیچی نصیبم نشده بود

    الان پنجاه سالمه ،اون روز گذشت ولی تجربه اون روز بارها و بارها تو زندگیم تکرار شد
    خیلی جاها سعی کردم که آدم باشم و یه سری چیزا رو رعایت کنم
    ولی در نهایت من چیزی ندارم و اونایی که واسه رسیدن به هدفشون خیلی چیزا رو زیر پا میذارن از بیسکوییتای تو دستشون لذت میبرن

    از همون موقع تا الان یکی از سوالای بزرگ زندگیم این بوده و هست که خوب بودن و خوب موندن مهمتره یا رسیدن به بیسکوییتای زندگی؟
    اونم واسه مردمی که تو و شخصیتت رو با بیسکوییتای توی دستت میسنجند!!!!!!!

    • امير حسين روشناس

      داستان تلخ و در عین حال واقعی زندگی خیلی از ماست. هنوز هم بابت کارهائی که کردم پشیمون نیستم و اتفاقا برعکس همه جا سرم رو با غرور میگیرم بالا، چون هیچ وقت کسی نتونست به من ایرادی بگیره. کارهایی که بلد بودم و میدونستم از پسشون بر میام رو قبول کردم و خدا هم کمکم کرد آبروم پیش مردم حفظ بشه. اما این رسم روزگاره که به قول شما و پرویز پرستویی آدم ها رو با بیسکویت های توی دستشون میسنجن. هنوز خیلی از اون دزدها و عوضی ها اجر و قربشون بالاتره و واقعا شگفت زده میشم که چطور میدونن طرف دزد بود، میدونن کار نمیکرد، میدونن نبودنش از بودنش خیلی مفیدتر بود ولی باز اون آدم رو قبول دارن. شاید همه این آدم ها هم بیسکویت دستشونه!

  4. خوب درکتون.میکنم.تو غربت آدم دلتنگ کوچکترین چیزها میشه حتی پله های خونه اش.شما تصمیم بزرگی گرفتی…و این با ارزشه..لحظاتیو ب یاد بیارین که فقط این.جمله آرومتون میکرد ” بالاخره ازینجا میرم ”
    اسفند امسال من تهرانم بودم.همه بازار بودن اما مث هرسال دستشون پر نبود.استطاعت خرید مردم خیلی اومده پایین.منحنی لبها همه رو ب پایینه..کسی شاد نی.مترو خیابونا پر از اقوامای مختلف ایرانیه که دست فروشی میکنن و بچه هایی که التماست میکنن..اینا دردناکه.این اولین باری بود که تهران افسردم کرد و انرژی نگرفتم…پس اونجا شاد و موفق باشین.

  5. سلام امیرحسین عزیز،خوشحالم که نتیجه جستجو در گوگل آشناشدن با وبلاگ شما بود.هم دسته بندى کردن مطالب خیلی خوب انجام شده و اکثر دغدغه های قبل و بعد مهاجرت رو share کردى.
    سال خوبى رو براتون آرزو دارم و منتظر پست های جدیدتون هستم.

  6. راستش من الان در حال جمع و جور کردن هستم که آپریل می بیام،پارسال تورنتو لند کردم بعد برگشتم و امسال دیگه میخوام تکلیف خودمو مشخص کنم که اینکاره هستم یا کلا پى آر رو ببوسم بذارم کنار،پس الان هرچی بنویسید رو می بلعم.اما رشته من داروسازیه و از این پروسه های هفت خوان رستم دارم تا لایستس بشم 🙁 پس مطالب جنرال روبیشتر دنبال میکنم.
    راستی اگه از ایران چیزى میخواین بفرماییداگه بتونم میارم براتون.

    • امير حسين روشناس

      اگر در زمینه شغلی خودتون بخواهید کار کنید بله کمی مشکله ولی آینده بسیار خوبی در انتظارتون خواهد بود ان شاء الله.

  7. باز هم سپاس.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*